روزهای آرام
حس غریبی است این "حس نوشتن" .مثل "عشق" که "آمدنی "است " نه آموختنی ". باید بیاید ، باید جاری بشود . نوشتنی ها و گفتنی ها که بسیار، اما جاری نیست. دوستی می گفت خاطره می نویسی؟گفتم خاطره ها مرا می نویسند. از هیجده تیر گفتی و ناگفته ها.مگر می شود فراموش کرد؟ تاریخ انگار تب کرده بود در هیجده تیربعد لرز کرد و به پای لرزش ماند. رمق ازدست داد. هوای تازه می خواهد تا دوباره سر پا شود .دریغ که هوا مسموم است.
من هم دلم تنگ کوچه پس کوچه های پر سر و صدا و شلوغ "روزها "است .اما همین کوچه های آرام هم تسکین دهنده است. اگر "بی تو مهتاب شبی باز از این کوچه " گذشتیم و رد آشنا ندیدیم چه باک که
" میان کوچه و بازار شهرمی گشتم ...
صدای همهمه ی زندگی
صدای وجود"
می شنیدم و اگر" روزها" ی ما امروز بی پیرایه تر از هر روز می نماید چه باک که:
"بگذر از زیور آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که درآن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد"
"روزها"ی ما آرام تر از هر زمان دیگری می نماید اما دل خوش داریم که خانه های این کوچه های آرام و آبی پنجره ای دارند رو به شمال که بعد از ظهر داغ تابستان را به نسیم ایاز، ترو تازه می کند. خنکای دم عصرمحله ی آرام ما می ارزد به هوای دود زده ی یک شهر پر آشوب.