حس نوشتن
به روزها که سر می زنم کمی تا قسمتی دلم تنگ می شود برای آن همه شوق و اشتیاق اولیه .
دلم تنگ می شود برای همه انرژی مثبتی که جمع کوچکمان به هم می داد برای ماندنی صمیمانه .
دلم تنگ می شود برای آن روزها که ناگهان امید برای روزهای بهتر برای زنان هجوم آورد بر صفحه دلمان و ما شروع کردیم به نفس کشیدن ، نفس های عمیق برای فرودادن هوای تازه .
ناگهان همه چیز عوض شد انتخابات با کنار کشیدن اصلاح طلبان معنی خودشو از دست داد و ما انتخاب زنان را دچار مخاطره دیدیم !
فکر کردیم حالا که زنان قرار نیست انتخاب شوند و قرا ر نیست حق انتخاب داشته باشند از ما و روزهایمان چه بر می آید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد فکر کردیم که روزها که باری، می گذرد، چرا بهتر نگذرد !!!
نوشتن را آغازیدیم پنج نفری . میانه راه آزاده انصراف داد و بعد هم گیسو که جایگزین او بود . ما ماندیم ولی :
من و دلارام و سوسن و معصومه گفتیم شاید عدد فرد نحس باشد ! زوج موندیم . بعد سوسن از ما دور شد ولی دلش را گذاشت و دل مارو برد . می دانستیم که عرصه مجازی مرز جغرافیایی نمی شناسد و به این واقعیت دلخوش کردیم .
حالا هنوز با همیم و جور هم را می کشیم . جور اشتغالات تحصیلی سوسن و دلارام و اشتغالات معصومه رو و من که اصلا اشتغالی ندارم !
حالا این روزهای بنفش ما گاهی آنقدر آرام است که آدم را یاد آرامش قبل از طوفان می اندازد .
و گاه اندک وزش نسیمی از این سو و آن سو.
و گاه اندک تلاطمی .
من به این روزها دلخوشم حتی با گشاده بودن روزنه .
حتی با گرفتار شدن در چنبره روزمرگی های دیگران خواسته .
حتی با غرق شدن در گرداب پردیس و تجارب زنانه .
من دلم تنگ می شود برای اینجا سخت !!!
می آیم در را می گشایم . می بینم روزها سر جایش است . لبخند می زنم نفس راحتی می کشم.
نویسندگان گاه هستند گاه می روند مرخصی .
نویسندگان مهمان می آیند می بینند کسی نیست راهشان را می کشند می روند .
خوانندگانش هم می آیند هرچند دیگر ردشان را نمی توانند بگذارند و ما هنوز نمی دانیم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما می آییم و می رویم .
روزها هست
ما هستیم
دغدغه ها هستند
ولی چرا حس نوشتن نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟