و بهار متولد شد

در آن شب زمستانی سرد ، خانه خالی بود که مرد برای شکار رفت بود و زن حافظ خانه بود و پاسدار اجاق خانه بود که درآن سرمای سوزناک مبادا به خاموشی و سردی بگراید ! هو هوی باد که با زوزه گرگ ها همراه می شد ، انگار سمفونی مرگ نواخته می شد . شب را دهشتناک تر می کرد و زن گرسنه و دردمند منتظر بود تا مردش پای به خانه گذارد و خوراک و امنیت ، هردو را همراه آورد .
این قصه امشب و هرشب زن بود . آتش خانه را گرم نگاه میداشت تا پاسی از شب گذشته که مرد با دست پر بازمی گشت و فردا روز قصه تکرار می شد و تکرار می شد . آن شب در درون زن تحولی بود انگار ! چندی موجودی زنده با او هم نفس شده بود و از تقلای روز که آرام می شد تازه وجودش را در درون خود حس می کرد و ضربان آرام قلبش را می شنید و به زایش وآفرینندگی خود که فکر می کرد بی اختیار لبخند رضایت برلبش می نشست ...

آن شب اما، گویی شبی متفاوت بود . سرما سوزنده تر ، تاریکی خوفناک تر ، زوزه ها و همهمه ها افزون تر و شب درازتر از همیشه و آتش کم فروغ تر و درد او جان فزاتر !!! زن آتش را گیراند و نفس نفس زنان به مرور همه زندگیش در پس شعله های کم فروغ آتش پرداخت . که چه سخت بود و چه تکراری بدون هیچ تغییر و بدون هیچ حرکت و حتی هیچ مجالی برای آرزو ! انگار همه زندگیش با سکون عجین بود و سکوت و با تحمل و رضایت از تقدیر .
وقتی درد در تمام جان زن پیچید عرق سردی بر پیشانیش نشست و قطره اشکش آخرین شعله ها را در خانه اش خاموش کرد و در اوج دردمندی زن « بهار» زاده شد . و بهار حاصل جمع همه ارزش های زندگیش بود و نقطه آمالش و همه آرزوهای داشته ونداشته عمرش . گوش بهار پر شد از لالایی های محزون مادر و قلبش مالامال شد از محبت و عشقی مادرانه که نثارش شد .
زن همه چیزش را به پای نهال نو رسته اش ریخت و خود گویی تمام شد .
. و نهال بالید و بالید و تناور شد . گردآفریدی شد در سرزمین پارسی با سری سودایی ودلی پرشور و آکنده از عشق وطن ! بهار اما نه صبوری مادر را داشت و نه ارزش های او رامی پسندید . او حتی آرزوهای هم نسلانش را نمی شناخت و نمی خواست بشناسد گویی او به رسالتی دیگر آمده بود . بهار عمر زن آمده بود برای سبزی و طراوت بخشی و نشاط و سرور آفرینی . آمده بود برای نشان دادن معجزه حیات در پس تکاپویی سخت. آمده بود تا شکوه زمستان را به عظمت بیداری و شکفتگی پیوند زند آمده بود تا خود را و همه جوانی خود را برای بالندگی جامعه اش هزینه کند و هزینه کرد پشت میله های سرد زندان ! بهار سبز بهار پر امید ایران دخت شد و گرد آفرید شد و اسطوره شد و تاریخ شد و چشمانش از پشت شیشه های عینک فردایی سبز و پر امید را برای زن و دختر ایرانی دید و نوید داد . زن نالید بهارم را زندان نکنید سردی و تاریکی را به زندگیم بازنگردانید . بگذارید همه از وجودش بهره برند و من قامت زیبایش راهرلحظه مقابل دیدگان داشته باشم . بهاراما رفت و با لمس میله های سرد زندان تا ابد جاودانی شد . و پیام استقامتش د ر تاریخ ماندگار شد و ایراندخت را نوید داد به صبحی نزدیک

نويسنده: فخرالسادات محتشمی پور
تاريخ: 27 تیرماه 1386
لينك مطلب






نظرات:
roya:

!

آرش امید:

درد و رنج اندوه مبارزان راه آزادی را درک کردن و اما تلاش برای رهایی همه انسانهای در بند از سیطره جور و ستم و تنگنای اسارت رفتاری ستودنی و شجاعانه است.