برای زنان هموطنم
پیرمرد کارتن خواب کنار راهروی مترو زیر چهار پنج تا پتوی کثیف رنگ و رو رفته مچاله شده. بی اعتنا به صدای تلق و تلق تند قدمهای عابرین با دهان نیمه باز به خواب رفته.دیروقته . تقریبا به دو میرم که آخرین ماشین را از دست ندهم.ازسالن مترو که آمدم بیرون سوز سرما و پوش برف مثل شلاق خورد به صورتم. دو تا پله ی مینی باس لکنته را یکی کردم تا از سیلی برف اقلا خلاص شوم. ردیف پشت صندلی راننده نشستم ...
جلسه بود در دفتر سابق "امروز" میدان هفت تیر.آخ که چقدر از جلسه های کشدارو پر حرف بدم می آمد.اما این سری را دوست داشتم. آخر جلسه فخر السادات گفت هر بار یکی موظف بشه صورتجلسه تنظیم کنه و قرار دفعه بعد را هماهنگ کنه .یک دوری نگاه ها به هم چرخید .شادی صدر به من نگاه کرد وگفت:این ! سوسن خوبه .مثل خانوم ناظم ها می مونه! و تودلم گفتم :ای زبل!
- ببخشید!
یک صورت بچه گانه به موازات صورتم پرسید :می تونم بشینم؟
- بله .حتما .پاهام رو جمع کردم که رد بشه.
.پسرک چند بار دیگه گفته بود و من نفهمیده بودم؟
کنار پنجره نشست و یک سکه زرد رنگ را بالا آورد تا زیر نور کم سوی ایستگاه درست وراندازش کنه.گفت :تا حالا دیده بودی؟سکه ی یک دلاری؟
- نه زیاد .یکی دوبار...
- زانوهام کم کم داشت یخ می بست ..یکی از ته اتوبوس تقریبا داد زد:
راه بیافت ،دیر وقته و همه خسته."اما راننده تا ماشین پر نشه راه نمی افته ".
باز هم جلسه است انجمن صنفی روزنامه نگاران. .فریبا داوودی دوستان روزنامه نگار را دعوت کرده تا برای آنچه که او سانسور زنان در مطبوعات می نامد هم اندیشی و چاره اندیشی کنند. شادی مخالف است و معتقد است بچه ها به رغم نبود صفحات تابلو دار برای زنان در نشریات ،خوب کار میکنند.
بعد از جلسه با هم میریم .من بچه ها را توی خونه تنها گذاشتم.دلم شور میزد. به مطهری رسیده بودم که سنا زنگ زد: مامان
محمد مهدی بیدار شده . نم زده! .همه ی مبل هم خیس شده .چکار کنم؟
- .شیشه ی شیرش رو بده بخوره که بلند نشه راه بیافته. تا یکربع دیگه میرسم.
شادی میگه :انگار فریبا یک کم از دست من دلخور شد نه؟
- آره یک کم بیشتر از یک کم. ولی خوب نظرت این بوده. ما هم رفته بودیم برای همین.
- - یک زنگ بهش میزنم از دلش در میارم.
- سرمیرداماد توی شریعتی پیاده می شه .تا رفت دیدم روی صندلی یک دوربین جا مونده. پیاده شدم هر چی صدا کردم نشنید.سنا دوباره زنگ زد:مامان محمد مهدی گریه می کنه...
- الان عزیزم تا پنج دقیقه دیگر میرسم....مینی بوس راه افتاده حالا روی پل رسیده.پل رویایی من..چقدر این پل را دوست دارم.بلندیش .آب روان زیرش.. به بچه ها میگم من حاضرم راننده ی این مینی باس ها بشم که روزی صد بار از روی این رود رد بشم.می خندند ... حالا هروقت میرسیم روی پل دوتایی داد می زنند :مامان !پل!
پسرک کنار دستم سرگرم سکه ها ی یک دلاری است.یکیش را طرف من میگیره می گه مال تو اگه دوست داری.
یک تنهایی غریب پشت لبخندش می خواهد قایم بشه .ولی چشمهاش لوش میدهند. .دست میکنم توی کیفم که یک اسکناس یک دلاری بهش بدم.
پس میزنه
- .نه ! هدیه است.
به شادی آدرس میدهم که بیاد دوربین رو ببره.میگه بلدم اون طرفها رو .دربا رو میارم کلاس ،همونجا هاست.
"دریا" .دریا الان چقدر دلش برای مامان تنگ شده؟مامان چقدر؟
پسرک حرف میزنه.از دومینیکن آمده.کمتر از شش ماه پیش از سر کار بر میگرده..نیویورک را دوست نداره.دلش تنگه برای دوستانش. می پرسه اهل کجایی؟میگم ولی مطمئنم که نمی دونه ایران من کجاست. و آسمانش این روزها رنگ همه جا نیست.
پل تموم میشه .اما رشته ی افکارناتمام من رد این آبها رو میگیره و کش میاد تا اون طرف دنیا.توی سلولهای اوین.پیش" شادی" ها . و میرسه به خونه های بچه هایی که دل تنگ اند، پیش "دریا" ها. شاید برای همین من اینقدر این پل را دوست دارم.پلی روی آبها.آبهای آزاد که تهش می چسبه به آسمون .آسمونی که قرار است هر جای دنیا بروی به یک رنگ باشه.
باید پیاده بشم .چشمهای پسرک می خنده .
همیشه که نباید شادی ها رو قسمت کرد گاهی هم غربت رو تقسیم می کنی و سبک میشی .حتی با یک غریبه ..چند تادیگه مثل ما زیر این آسمون هست که غربتش را با بقیه قسمت میکنه؟
نويسنده: سوسن موسوي
تاريخ: 17 اسفندماه 1385
لينك مطلب
نظرات:
- fakhri:
farghi nemikone harja ke bashi iran vatan tost , dustan chashm entezare toand va moshkelate zanan to ra rahanemikonad
shad bashi azizam