هشت سالگی شاخه جوانان و سومین روز جنگ
بچه ها هشتمین سالگرد شاخه جوانان را جشن گرفته بودند در همان تالار پذیرایی نزدیک جبهه که قبلا دفتر روزنامه بود و چندی دفتر چلچراغ . از این که قرار بود همه دوستان جوان پرانرژی خصوصا موسسین پرنشاط را ببینم خیلی خوشحال بودم . دیر به برنامه رسیدم و از شما چه پنهان به دلیل فرصت استثنایی یافتن نویسندگان روزها و علی جان که زحمت کارهای فنی را می کشد در آنجا و جلسه ای که یواشکی پشت صحنه تشکیل دادیم در غیاب سوسن خانوم که دلمان برایش یک ذره شده درجریان کل ماجرا قرار نگرفتم اما هیجان حاضرین و نشاط پیر و جوان حاضر ما را هم به وجد آورد و دیدار دوستانی که مدتها بود ندیده بودمشان شادمانیمان را دوچندان نمود . جای خیلی ها خالی بود خصوصا از گروه اولیه زوج های مشارکتی : ضحی و روح الله که در اسپانیا دانش می آموزند و عارفه و علی که به همان منظور در مالزی به سر میبرند . آزاده و آرش که سرگرم بچه داری هستند و سایر امور ، مریم و مجتبی که بچه داری و مهمانداری توامان داشتند و نیامدند و خیلی های دیگر که مزدوج شده اند یا حضور کمشان در حزب این توفیق را از آنان گرفته : آزاده و فاخره و مینا و صبا و هدی و منی و شیوا و سمیه و سپیده وشکیبا و ...وحسین و اسحاق و مصطفی وهوتن و علی و ... و نیز فاطمه حقیقت جو
پذیرایی اصلی : چیپس و ماست و در کنار آن میوه . بچه ها خاطره گفتند از روزهای اول تاسیس و به خاطرات پیران نیز گوش سپردند و کیک هشت سالگی بریده شد و تقسیم شد میان همه تا با ذائقه ای شیرین مجلس را ترک کنند . خیلی خوشحالم که بار دیگر با تفکیک شاخه جوانان و دانشجویی روحیه جوانی به حزب باز می گردد و خوشحالم از این که بالاخره ترفند کمیسیون زنان در تشکیل گروه دختران جوان به نتیجه رسید واز این پس شاخه جوانان شاخه جوانان پسر نمی شود !!! به آنها قول داده ام هر آنچه از دستمان برآید برای به سامان شدن کارها دریغ نکنیم به شرط آن که آنان هم بر سر پیمان خود بمانند !!!
و اما تماشای فیلم روز سوم هم تصادفی بود صبح جمعه پیشنهادش را یکی از دوستان داد و ما که امسال برای اولین بار به لطف و کرم دست اندرکاران از دیدن فیلم های جشنواره محروم مانده بودیم استقبال کردیم و داشتیم می رفتیم که مهمان رسید و همسرجان مجبور به انصراف شد و تنها رفتم .
با اجازه شما در آن غروب دلگیر جمعه مفصل اشکی ریختیم با یادآوری روزهای جنگ و آن فجایع و بلایای انسانی و در دل بر مسببین همه جنگ های بشری لعنت فرستادیم و با خود عهد کردیم به سهم خود هرگز اجازه ندهیم ملک و میهنمان بار دیگر روی اهریمنی جنگ را ببیند . روز سوم داستان مقاومت خرمشهر بود و داستان ناگفته هایی از جنگ ومن چقدر غصه خوردم که در این فیلم زن به عنوان موجودی مانع مطرح شده بود و معلولیتش محرومیت و طفیلی بودن و مزاحمتش را دوچندان کرده بود و به عنوان موجود منفعلی مطرح شده بود که جنگها و درگیری ها برسراو راه می افتد و او در این زمینه نقش مثبتی ایفا نمی کند بلکه چه بسا به این درگیری ها دامن می زند . بازی خوب باران و صحنه های لطیفی که در فیلم بود نتوانست رنجیدگی مرا از این نگاه تلخ به زن بکاهد حتی اگر داستان فیلم در خرمشهر باشد و متعلق به همه تعصباتی که می شناسیم