بازی یلدا- نوبت من
برای بازی یلدا دلارام عزیزمنو هم دعوت کرده
1-تا وقتی رفتم مدرسه باورم بود که من پسرم!به همه هم می گفتم.فکر می کردم که هر کس خودش انتخاب می کنه که پسر باشه یا دختر!!.مادرم به ندرت اجازه میداد که توی کوچه بازی کنیم .ولی من و دو تا برادرم عاشق فوتبال توی کوچه با پسرهای همسایه بودیم .یکبار مادرم برای دو تا برادر بزرگترم شلوارکهای لی آبی خریده بود.برای من نخریده بود (یادم نیست دامن خریده بود یا چیز دیگر).دو سه روز قهر کردم نرفتم فوتبال تا بالاخره برای من هم یک شلوارک لی قرمز خرید.خاطره ی شلوارکم با جزئیات توی ذهنم حک شذه..
2-.پدرم اون موقعها در مسجد جوزستان تفسیر قرآن داشت.من همیشه توی مردانه کنار بابا بودم و گاهی هم به زنانه سری میزدم.هر وقت می آمدم زنانه، زنها چشم غره می رفتند و بعضیها نصیحتم می کردند که نباید برم اون طرف ولی بابا می گفت بیا عیبی نداره.و من واقعا نمی فهمیدم که چرا اونا نمی فهمند که من پسرم! .و بالاخره وقتی که به مدرسه ی دخترانه رفتم فهمیدم که دختر و پسر بودن اصلا انتخابی نیست!
3- هیچوقت نتوانستم که فکر کنم فقط به یک موضوع خاص علاقه دارم و ادمهایی که دقیقا روی یک حوزه ی خاص متمرکز می شوند به نظرم ادمهای جالبی می ایند. اغلب بین انتخاب علاقمندیهام و صرف وقت برای آنها مشکل دارم.عاشق فیزیک و ریاضیات و نجوم و هر چی به آسمان مربوط باشه هستم.از طرفی شعرو موسیقی و ادبیات را هم کمتر از اونها دوست ندارم. خطاطی و نقاشی را هم البته !علوم سیاسی و اجتماعی هم صد البته!بعد از دیپلم خط را پیش پدرم شروع کردم اما با جدی شدن درسهای دانشگاه رها کردم. همیشه دلم می خواست اقلا یکی از سازهای سنتی و اواز را بلد بودم .دو بارنوازندگی را شروع کردم در همان اول رها شد والان هیچ سازی را بلد نیستم بنوازم.هیچی.......آواز را کمابیش می دانم نه حرفه ای .گاهی فکر می کنم اگر یکبار دیگر از اول انتخاب کنم شاید موسیقی را دنبال کنم.
4- و بالاخره از بین ملغمه ی علاقمندیهام فعلا همان هوا و فضا و مکانیک و نوشتن را چسبیدم که بنا ندارم رهایشان کنم.
5- از آدمهای جدی و در عین حال شوخ طبع به شدت خوشم می آید.در مقابل آدمهایی که بدون دقت و استدلال فقط حرف میزنند و نقل قول می کنند(کتره ای) به شدت روی اعصابم خش می اندازند.
چون من دیر وارد بازی شدم احتمالا بعضیها قبلا دعوت شدند(؟):
کریم ارغنده پور –محمدسعیدحنایی کاشا نی – فا طمه حقیقت جو– فریبا داوودی مهاجر - هانیه بختیار – (فریبا داوودی و فاطمه حقیقت جو را دعوت می کنم در همین وبلاگ بنویسند)
نويسنده: سوسن موسوي
تاريخ: 4 دیماه 1385
لينك مطلب
نظرات:
- hadi:
your comment
- hadi:
your comment