عبای شکلاتی (قصه یک رنگ بدون نیرنگ)

آن مرد بدون اسب در ساعات پایانی کوتاهترین روز سال که اتفاقا کاملا آفتابی بود به یکی از جنوبی ترین مناطق تهران آمد تا ساعاتی را میهمان چلچراغی ها باشد. او با همان عبای شکلاتی به میان بچه هایی آمد که از تهران و شهرستانهای دوردست در فرهنگسرای بهمن حضورش را انتظار می کشیدند.
چلچراغی ها این با هم گل کاشتند وقتی که تمام توش و توان خود را به کار بردند تا هنر را به خدمت بگیرند برای ابراز یک حس مشترک حس نسل سومی ها نسبت به خاتمی. آنجا که زبان و قلم قاصر می شد از بیان این احساس، به فیلم و موسیقی پناه می بردند و چون در قالب کلمات خشک و رسمی از عهده این کار صعب بر نمی آمدند، بی خیال می شدند و دل می زدند به دریای سادگی. خودشان می شدند همان طور که هستند نه آن طور که دیگران می خواهند و می پسندند و چقدر به دل می نشست این بی آلایشی بچه ها، درست وسط بازار مکاره دروغ و فریب. زبان طنز هم که چاشنی اصلی برنامه بود حتی اگر دیواری کوتاه تر از دیوار مصطفی تاجزاده پیدا نمی شد (که به قول خودشان حداقل به حرمت فامیلی چلچراغ باید بلندتر از همه بخندد شاید هم به تلافی عدم پذیرش آن مصاحبه های مچ گیرانه؟ و الله اعلم) نمایندگانی از دانشجویان، فرزندان شهدا، قومیتها و اقلیتها درست روبروی رییس جمهور سابق و معلم دیروز و امروزشان ایستادند و او را به خاطر آنچه آموخته بودند سپاس گفتند و برای ناسپاسی های خود و نسل خود عذر خواستند و البته گلایه ها نیز نمی توانست در دلهای مالامال از عشق و اندوهشان باقی بماند و مانند ذرات بخار در فضای سالن معلق می ماند. نوبت به خاتمی که رسید دیگر نفسها در سینه حبس شده بود. بچه ها به چلچراغی ها اعتماد کرده بودند که در این فرصت کوتاه رندانه و هنرمندانه همه سوالات ذهن آنان را بپرسند و همه حرفهای دل آنها را بزنند و صاحب عبای شکلاتی با همان آرامش و وقار همیشگی و با همان لبخند آشنا زا خودش، زندگیش و خانواده اش در دوران جدید سخن گفت و از تعلقات و دغدغه ها و برنامه هایش و بالاخره رفت سراغ جوانی و وضف آن و شیرین سخن گفت و از حافظ مدد گرفت و چنین خواند:
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی مروت دنیا
از نظر رهروی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به در آید
غفلت حافظ در این سرا چه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی خبر آید
هدیه چلچراغی ها به خاتمی هم غیر قابل پیش بینی بود. یک پرچم سه رنگ ایران سرافراز که به عطر نرگس شیراز معطر شده بود و همراه با نوای حماسی سرود ای ایران در دستان او جای گرفت. و بالاخره مناجات پایانی که آن هم سبک و سیاق دیگری داشت یک گفتگوی ساده و روان با خدایی که خالق جوانی است با همه مختصات آن. بچه ها خیلی زحمت کشیده بودند درست مثل چهار سال پیش در ستاد هنرمندان جوان که با یک هویت مستقل برای آرمانهایشان تلاش کردند و البته فحش هم خوردند و کتک و مختصری هم ضربه کارد جاهلان بی منطق را نوش جان کردند: باران، پگاه و بقیه بچه ها. و چه زود قهرهای شکوه آلود به آشتی منجر شد و کامها دوباره شیرین شد به مهر و لطیفه و لبخند با طعمی شکلاتی....

نويسنده: فخرالسادات محتشمي پور
تاريخ: 3 دیماه 1384
لينك مطلب