کافه ترانزیت
زن یار زندگیش را از دست داده است. سیاهپوش است و محزون. انگار هنوز در شوک مصیبتی است که بر او وارد شده اما نگرانی از آینده خود و فرزندانش، بالاخره او را به فکر وا می دارد. باید دست به زانو بگیرد، کمر راست کند و جریان دوباره زندگی را باور کند. زیر نگاه سخت و سنگین مردم تصمیم به اداره زندگیش می گیرد اما این تازه آغاز ماجراست.
مرد می خواهد میراث برادر از آن او باشد: همسر، فرزندان و قهوه خانه ای که در کنار جاده ترانزیت قرار دارد. رسون و سنن پشتیبان او هستند. ظاهرا هیچ مشکلی وجود ندارد پس باید مقدمات کار فراهم شود. اما زن مقاومت می کند در برابر فرهنگ رایج و رسومی که باید بدان تن داد. ریحان قصد رقابت با مردان را ندارد. نمی خواهد حریف و هماورد بطلبد اما همه توانش را برای سامان دادن به زندگیش بکار می بندد و حتی برای آنکه خود به عنوان یک زن به دید نیاید، مردی را جلو می اندازد. اما او بدون آنکه بداند پا در مسیر خطرناکی گذاشته است. بروز قابلیتهای او عرصه را برای دیگران تنگ کرده و حسادت و تعصب و خشونت در پیوند با یکدیگر مانع از رسیدن زن به ثروت و قدرت و منزلت می شوند.
مرد از اینکه موفق شده بساط رقیب را بهم بریزد راضی است اما هرگز خرسند نیست چرا که ترفندهایش برای تصاحب او بی نتیجه مانده است.
زن اما قصد تسلیم شدن ندارد. باید بساطی دیگر به راه انداخت و مرد او را می پاید و در فکر نقشه های بعدی است. این داستان تا کجا ادامه دارد؟