حال و هوای خانه ما
می خواستم از حال و هوای خانه مان بنویسم. حال و هوای خانه یک خانواده سیاسی: یک سیاست ورز جدی، صریح و شجاع که دردل خانه بزرگ ایران خانه خود را فراموش کرده و خودم که دغدغه های اجتماعی ناخودآگاه به عرصه سیاستم می کشاند و دختران و ماه دامادها.
می خواستم از خانه بگویم که مدتی است کارکرد خود را ندارد. محل امن و آسایش نیست. از روزی که عارفه با یار زندگی اش به آشیانه کوچک خوشبختی پرکشید و یا نه از روزی که فاطمه تمام شور و غوغای جوانی اش را برداشت و برد تا زندگی در دیاری دیگر با فرهنگی متفاوت را تجربه کند به بهانه تحصیل! خانه شد یک استراحتگاه موقت که در آخرین شبهای انتخابات حتی این آخرین کار کرد خود را هم از دست داد.
می خواستم از حال و هوای خانه بنویسم که جمعه به جمعه با آمدن بچه ها دوباره خانه می شد. آن هم فقط موقع ناهار که همه دور هم جمع می شدند و بحثها و نقدها و ... و چقدر زود می گذشت آن ساعات با هم بودن.
جمعه 27 خرداد اما همه پراکنده بودند: یکی در ستاد مرکز، دیگری ستاد هنرمندان و روزنامه نگاران جوان و آن دیگری جاری در سطح شهر و بازرسی و... اما ارتباطات تلفنی لحظه ای قطع نبود و پیامها: «نکند که خدای نکرده...» و شد آنچه تصورش هم نمی رفت.
به جبران جمعه از دست رفته و در آستانه بازگشت فاطمه به تبریز خواستم دور هم باشیم. عارفه گفت: عزاداریم. گفتم و غصه هایمان را با هم تقسیم می کنیم. گفت عزای ما از نوع دیگری است. گفتم: گفتگو می کنیم.
عارفه وقتی پدر را دید، دلش می خواست همه دلتنگی اش را فریاد بزند. آخر او که یکی از شرایط ازدواجش را منع ماه داماد از فعالیت های سیاسی قرار داده بود وقتی که احساس خطر می کرد، با تمام توان و با همان جدیت و شاید سماجت موروثی(!) پا به میدان می گذاشت و این بار هم با قدرت تمام وارد شده بود. حالا فکر می کرد کار خودش را خوب انجام داده و جون طعم تلخ شکست در کامش نشسته بود، دنبال مقصر می گشت. همه آنها که نیامدند، آنها که دیر آمدند و... علی کاورها و سربندهای می سازمت وطن را به ن داد و گفت فکر می کردیم برای دور دوم به کار آید ولی دیگر... بچه ها خسته بودند. بعد از چند روز کار مداوم اما همه حرفشان یکی بود: برای جلوگیری از خطر فاشیسم باید به رقیب احمدی نژاد رای داد و دیگران را هم باید علیرغم میلشان به این حرکت عقلانی و پیشگیرانه ترغیب کرد. موبایلها دائم زنگ می زد. خبر جدیدی نبود. انگار همه می خواستند از درستی تصمیم جدیدی که گرفته بودند، اطمینان حاصل کنند و این ترجیع بند دائما تکرار می شد: هیچ چاره ای نیست برای حفظ دستاوردهای اصلاحات و جلوگیری از خطر اقتدارگرایی، واپسگرایی ، جنگ طلبی، خشونت و... باید همه توان را به کار بست. بچه ها خداحافظی کردند و رفتند که همه رای هایی را که برای استقرار دموکراسی جمع کرده بودند این بار برای جلوگیری از فاشیسم به سمت و سویی دیگر جهت دهند.
می خواستم از حال و هوای خانه مان بنویسم در این روزهای سخت، دیدم خیلی از خانه ها همین حال و هوا را دارد و همین روزهای سخت را.