آسمان جایی دیگر چه رنگی است
تازگی ها چند موضوع باعث شده زیاد به پاسپورت فکر کنم.
یکی و مهم تر از همه این ممنوع الخروج شدن شادی ( شادی صدر ) است او از مدت ها پیش این مسئله را می دانست و دنبال درست کردنش بود . او سرانجام این گونه اعتراض خودش را نشان داد . با این نامه ای که او نوشته است خیلی حرف ها را گفته است. شادی وکیل قابلی است بنابراین تمام راه های قانونی را رفته است و اگر غیر ازاین بود یعنی همان سکوتی که به آن اشاره است مسئله حل شده بود. هر چند این ممنوع الخروج شدن پیش از این برای آقای مزروعی هم اتفاق افتاده است و سرانجام با پبگیری فراوان او گفته اند تشابه اسمی بوده است. احتمالا به زودی این اتفاق درباره شادی هم می افتد و می گویند؟؟؟؟ راستی چی می گویند . کمتر اسمی مثل شادی صدر پیدا می شود.
اما یکی دیگر از چیزهایی که این روزها باعث می شود به پاسپورت فکر کنم . آن کارگاه یک هفته ای بود که در دبی درباره زنان و خشونت تشکیل شده بود و کلی از برو بچه ها آنجا رفته بودند. نتایج آن هنوز جایی منتشر نشده ، شاید هم شده اما من ندیدم . به هر حال منتظرم .
در این چند روز که ماجرای این کارگاه بود ، همه اش به یاد انواع خشونت می افتادم و فکر می کردم در این کارگاه درباره کدام وجه آن بیشتر صحبت می شود. اصلا خیلی دلم می خواست درباره انواع خشونت بیشتر بدانم . این که چه چیزهایی خشونت محسوب می شود. یک کارگاه که دو سال پیش بچه های مرکز فرهنگی زنان در این باره برگزار کردند ،خیلی جالب بود . این که زنها می آمدند و می نشستند و درباره تجربه هایشان صحبت می کردند و در آخر نتایج دسته بندی و ارائه شد . سایت زنان ایران هم یک تحقیق میدانی در این باره انجام داده بود که نتایجش را چند جا منتشر کرد.
اما حالا این خشونت بدجوری جزو دغدغه هایم شده است. آیا زنان از بچه هایشان هم خشونت می بینند . البته منظور آن رفتارهایی که پسر بزرگ ها می کنند نیست. این سوال برایم مطرح است که آیا دخترها هم نسبت به مادرانشان خشونت می کنند؟ چه قدر و چطور؟ آیا رفتار و گفتار زن به زن هم خشونت محسوب می شود و یا ....
چه قدر درباره این مسئله کم اطلاع دارم. وقتی هم به سراغش رفتم به خصوص در زمینه آزار فرزند به مادر کم مطلب پیدا کردم. حداقل در سایت ها فارسی.
به هرحال ماجرای این کارگاه وجه هم داشت . آن هم این که دختران جوان برای دریافت ویزاهای خود برای بعضی کشورها باید هزینه بیشتری بپردازند . راستی چرا ؟ نمی دانم . برایم این سوال پیش آمده که اگر رفتن مسئله ای نیست پس پول بیشتر چه صیغه ای است؟ اگر مسئله هست چه مسئله ای است که با این مقدار پول حل می شود؟ نمی دانم چرا فکرمی کنم به نوعی یک کار خلاف است.
باز وضع دخترهای جوان بهتر از زنان شوهر دار است . آنها به رسمیت شناخته می شوند و برای خود دارای هویت هستند ، اما زنان شوهردار باید برای داشتن پاسپورت اجازه همسر را داشته باشند. این که اجازه رفتن و ماندن دست یک نفر دیگر است یک جوری است. نمی دانم این موضوع از کچای قانون ما در آمده است . به نظر نمی رسد برای عوض کردن آن هم بشود کاری کرد. زن همسر دار به عنوان ملک و کالای مرد است . البته این جمله خیلی غلیظ است .اما آن را به تازگی خوانده ام و چون در یک حالت بحرانی خوانده ام بدجوری در گوشم طنین انداز شده است. البته یک کم برای من این طور حرف زدن نامانوس است . اما این مسئله واقعا وجود دارد.
اما مسئله دیگر نزدیک شدن سالگرد فوت دایی ام است که همیشه برایم با عذاب وجدان همراه است. من تا حالا به بیرون از ایران رفتن فکر نکرده ام ،اما دو سه سال پیش در همین ایام خیلی درصد این بیرون رفتن بودم. حال دایی ام خوب نبود و مدت ها بود که مریض بود و مرتب می گفت برایتان دعوتنامه می فرستم که بیایید. اما مرتب این اتفاق عقب می افتاد. مامان می دانست این عقب انداختن برای این است که دایی ام می خواست با حال و روز خوش خواهرش را پس از 20 سال ببیند، اما عید تمام شده بود و صبر مادرم به سر رسیده بود. کلی دنبال تور و ویزا برای خودم و مامانم رفتم . گرفتن پاسپورت هم برای من و مامان هر کدام دردسرهای خودش را داشت. اما راستش آن قدر زمان برد که دایی ام خیلی حالش بدتر شد و مادر به این تن داد که در همین جا دست به دعا بردارد و و دیدار دایی ام با آن حال بد را به فراموشی بسپرد . تا شاید فکر ویاد دایی ام با آن حال نزار در ذهنش نماند. اما وقتی خبر درگذشت دایی ام به ما رسید ، پشیمان شد، خبری که مامانم با خواندن دعا عقبش می انداخت . حسش به او گفته بود این اتفاق افتاده اما آن قدر شبانه روز دعا می خواند که شاید واقعیت تغییر کند و ما این خبر را چند روز بعد به او دادیم ، چون واقعا توان گفتنش را نداشتیم. اما من همیشه این مسئولیت و عذاب وجدان را بر دوشم احساس می کنم که تقصیر من بود که نتوانستم آن سفررا جور کنم.
حالا این ماجرای پاسپورت گرفتن برایم آزار دهنده شده است . تفسیر احساسی ام درباره پاسپورت همین دو موضوع است . هم این عذاب وجدان بر دوشم سنگینی می کند و هم این که برای به رسمیت شناخته شدن احتیاج به تایید کس دیگری هر چقدر هم نزدیک و محترم باید داشته باشم. من الان یک زن شوهردار بی پاسپورتم ودرباره خشونت خانگی به خصوص درباره خشونت فرزند به مادر دنبال جوابم.
اما همه این ماجرای پاسپورت 55 روز دیگر شاید با کمی بیشتر و کمتر به نحو دیگری می شود. زمنی که در انتخابات ریاست جمهوری مردم حضور کمرنگی داشته باشند و محافظه کاران به قدرتی یک پارچه در عرصه زمامداری دست پیدا کنند. در آن روزگاران هوا آن قدر فشرده خواهد بود که باید به دنبال راه نفس کشیدن به دنبال جایی دیگر باشم. شاید این جای دیگر در سرزمینی دیگر باشد. جایی که هوا کم و بیش جریان داشته باشد. هر چند هوایی غربت زده . آن وقت این ضرب المثل قدیمی را باید فراموش کنم که " هر جا بروی آسمان همین رنگ است " . در جایی و در زیر گوشه ای دیگر از آسمان آبی ......