قصه باشگاه دختران جوان-3
قسمت اول - قسمت دوم
روزی دیگر یکی از بچه های باشگاه به دبیر آن که دغدغه هایش خیلی جدی تر شده بود و برای ادامه حیات باشگاه نگران بود گفت: می دانی مامان کانگورو، ما فعلا بدون این کیسه امکان ادامه زندگی نداریم. ممکن است بتوانیم چند صباحی خارج از آن زیستی غیر وابسته را تجربه کنیم، اما هنوز برای خداحافظی خیلی زود است. ما به این نوع زندگی وابسته ایم و برای قطع وابستگی احتیاج به زمان داریم.
و آنگاه دبیر باشگاه احساس کرد به تدریج توان همراهی با جوانان در او تحلیل می رود. قد خمیده اش را راست کرد، چشمان پر از اشکش را به دختر جوان دوخت و گفت: دخترم باید قبول کنید که دیگر مرا طاقت همراهی این عاثله بزرگ نیست. شما همه آنقدر بزرگ شده اید که هر یک به تنهایی کیسه ای از بچه کانگوروها را با خود حمل کنید به سوی فردا و فرداهای بهتر.
به زبان آوردن این کلمات برای کسی که با زحمت زیاد این جوانه را پاییده بود و قدم به قدم با رویش و بالندگی آن همراه شده بود، آسان نبود ولی این اتفاق دیر یا زود باید می افتاد و بچه ها رفتند که استقلال را تجربه کنند و دبیر باشگاه نفس عمیقی کشید و کمی نشست تا تجدید قوایی کند برای گامهای بعدی.
امروز بعضی از موسسین باشگاه در داخل یا خارج از کشور تحصیلات عالیه و تخصصی را دنبال می کنند. بعضی تجربه های گرانسنگشان را در استانهای دیگر کشورمان پیاده می کنند، بعضی درگیر مدیریتهای اجرایی در موزه فرهنگی شده اند و بعضی گام به عرصه کارآفرینی گذاشته اند تا بدون دغدغه مادی بتوانند ایده هایشان را بارور کنند. اما وجه مشترک آنها و همه اعضا و حتی وابستگان باشگاه دختران جوان این است که اولا روزهای خوب با هم بودن را هرگز فراموش نمی کنند و ثانیا هر کدام با استفاده از تجربیات فعالیت در باشگاه به تنهایی محور یک حرکت پویای فرهنگی، علمی، هنری، پژوهشی، اجتماعی و حتی سیاسی و اقتصادی هستند هر چند جای باشگاهی برای دختران جوان که توسط خودشان اداره شود، باشگاهی که مرکز رشد باشد و بالندگی و بروز استعدادها و قابلیتها، باشگاهی برای عرضه همه داشته ها و رویش نداشته ها، هنوز هم خالی است.
داستان می تواند ادامه داشته باشد.