مار و پله ...
پیرو بحثی که در مورد اشتغال زنان آغاز کرده ایم، مطلب زیر را یکی از مدیران زن برایمان ارسال کرده است. مطالب قبلی در این زمینه:
الگوهای مردانه مدیریتی، جای زنان در اقتصاد آزاد کجاست؟، درآمدی یا رفاهی؟، نابرابری جنسیتی و بازار آزاد
آ.گوهری
چند وقت پيش همسرم سوالی مطرح کرد که من رو به شدت به فکر فرو برد.سوالش اين بود : « فکر می کنی ۷ سال ديگه وقتی دخترمون بخواد مدرسه بره،من و تو چيکاره ايم ؟»
توي رويا هاي خودش ، مدير عامل يك شركت بزرگ صنعتي بود و پله هاي موفقيت رو يكي پس از ديگري پشت سر گذاشته بود . با خودش تصور مي كرد كه اگر با همين روال كه تا به حال پيشرفت كرده جلو بره قطعا هفت سال ديگه وضعيت بسيار مناسبي خواهد داشت.
ولي من چي ؟
من حدود ۷ ساله که کار می کنم و کارمند موفقی هستم.نسبت به مشکلاتی که برای زنها در جامعه کاری وجود داره،من خوب پيش رفتم. اصطکاکهای زيادی هم داشتم، اما انقدر به کارم علاقه نشون دادم که همه اطرافيانم برای حل اون مشکلات بسيج شدن. نقش همسرم در اين ميان هم خيلی مثبت بو ده.
وقتی دخترم به دنيا اومد من با يه چالش جدی در اين زمينه مواجه شدم. از طرفی به دلايلی ۲ هفته بعد از زايمان بايد سرکار می رفتم، و از طرف ديگه هيچ مهد کودکی حاضر نبود که بچه به اين کوچکی رو قبول کنه، وانگهی، خود من هم راضی به اينکار نبودم. مادرم و مادر همسرم نگهداری اون رو تقبل کردن، اما با مريضی مادر همسرم و مسافرت يکماه مادرم به مکه- که ساليان درازی انتظارش رو کشيده بود- همه برنامه های من بهم خورد. نمی تونين اضطراب منو توی اون ايام درک کنين. همين نکته بس که دخترم در خانه با شيشه وشيری که من براش گذاشته بودم تغذيه می شد و کم کم از خوردن شير من سرباز زد و اين هميشه برای من يه عذاب وجدان بود....
اين مساله مصادف بود با موفقيت هايی که من در پيش رو داشتم. تازه داشتم از تجربيات اين سالها بهره می بردم و رها کردن کار در اين ايام برام غير قابل تصور بود. دلم می خواست پيش بچم باشم، بهش رسيدگی کنم، اما متاسفانه يا بايد کارم رو رها می کردم، يا با اين شرايط می ساختم. ساعت كار من به شكلي بود كه هيچ پرستاري حاضر به حضور در اون زمان نبود و منزل ما بقدري كوچك بود كه توانائي نگهداري پرستار شبانه روزي رو نداشتيم.خلاصه اين برنامه تا ۵ ماهگی دخترم ادامه پيدا کرد - و الان تقريبا ۳ ماهه که مهدکودک اون رو پذيرفته و زندگی من سرو سامون پيدا کرده.
دخترم بيشتر از ۱۰ ساعت در روز از من دوره، من اون رو به افرادی می سپرم که علی رغم مهربونی و کاردانيشون ، قطعا به اندازه من برای او دلسوزی نمی کنن- يعنی وقت اينکار رو ندارن. ۷ سال ديگه حتما اون بيشتر از امروز به من احتياج داره، حتما حتما اون نياز داره که من پيشش باشم، بهش رسيدگی کنم و تنهاش نذارم. قطعا اون موقع من در کارم پيشرفت بيشتری کردم و به مسئوليت های شغليم خيلی بيشتر اضافه شده - حتی با تصور اينکه من زن هستم و در سازمانهای ايران زنها خط سير منطقی پيشرفت رو ندارن - و قطعا با توجه به اينکه هنگام بدنيا اومدن دخترم نتونستم کارم رو رها کنم، اون موقع رها کردن کارم خيلی سخت تره.
دلم می خواد دخترم رو خودم به مدرسه ببرم، نه راننده سرويسش، دلم می خواد خودم براش غذا آماده کنم و با هم ناهار بخوريم و اون از کارهای مدرسش برام تعريف کنه، نه اينکه جلوی تلوزيون غذای شب پيش رو که در مايکرو فر گرم کرده بخوره... دلم می خواد دخترم رو به پارک و تفريح ببرم، باهم بريم استخر، با هم خونه رو برای استقبال از پدرش آماده کنيم اما ... آيا با احتساب ۵ روز کاری در هفته ( که گاهی اوقات به ۶ و حتی ۷ روز هم می رسه ) و ۱۰ ساعت دوری از اون ( در خوشبينانه ترين حالت ) آيا من می تونم اينکار رو بکنم ؟؟؟؟؟
همين حالا بخاطر نماندن در شرکت در ساعتهای اضافه کار، کلی از امتيازات رو از دست دادم... اگر بخوام جدی تر بکارم برسم، قطعا وقت کمتری برای دخترم باقی می مونه ، و اگر بخوام حداقل وقت رو برای او بزارم، از کارم می مونم ...
۷ سال ديگه، من دوباره بر می گردم به سر خونه اولم، مشکلات دوبرابر می شن، چون ديگه دخترم حتی مهد کودک هم نمی تونه بره. ۷ سال ديگه ، عين بازی مار و پله بر می گردم همينجا که هستم ...