?Ladies First, or not anymore
کریم ارغنده پور
موضوع «برابری جنسیتی» یک بحث جدی است، اگر چه فراگیری آن در یک سده اخیر چشمگیرتر بوده، ولی در همین عصر مدرنیته نیز مخالفان جدی دارد. اگر بخواهیم طیف بندی کنیم بنیادگرایان منفی ترین سر طیف را تشکیل می دهند، مهم نیست که آنان چه آئین و مرامی دارند در همه جای دنیا تقریبا می توان بنیادگرایان «مرد برتربین» را سراغ کرد و یافت. در مغرب زمین و خصوصا در اروپا که یک دوره بحث های سنگین در این زمنیه را گذرانده اند، زنان اگر چه به نظر می رسد حالا دیگر از موانع اصلی بنیادگرایان برای تحصیل آزادی های نسبی و تفوق بر برابری جویی های جنسیتی گذر کرده اند ولی نگاهی گذرا به پیشینه آنها نشان می دهد که سد بنیادگراها در آنجا تا چه حد مقاوم و متصلب بوده است.
. سوییس در این زمینه نمونه جالبی است که حق رای زنان در آن جا تا بیست سال پیش به رسمیت شناخته نشده بود. سایر کشورها نیز کمابیش وضعشان شاید کمی بهتر باشد به طوری که میانگین حق رای برای زنان در آنجا از 60-70 سال تجاوز نمی کند. در بریتانیا که از دیرباز در آن، عرصه گفتگو گشوده و مباحث «حقوق اساسی» و از جمله «حقوق زنان» جایگاه خوبی داشته، هنوزهم کتک زدن زنان توسط مردان یک مساله روز اجتماعی است. در امریکا و حتی بسیاری از نقاط اروپا مادرانی که تک والد (single mother) هستند برای یافتن شغل و یا تضمین تداوم اشتغالشان نسبت به مردان یک تبعیض ناهنجار را تحمل می کنند. در ژاپن که نسبتا سنتی تر است باید و نبایدهای مردان در مورد زنان همچنان وجود دارد و شنیدنی است. همه اینها –که تنها گوشه هایی از مساله را نشان می دهد- گواهی از عمیق بودن مساله نابرابری جنسی است که اگر چه در قسمتهایی از جهان پیشرفتهای ارزنده ای به نفع زنان داشته ولی همچنان آن را به صورت یک «مساله اجتماعی» و «انسانی» باقی نگاهداشته است.
در اینجا اوضاع ما جالب توجه است. به نظر من جامعه ما در 2 لایه در این زمینه قابل مطالعه است. در لایه های درونی جامعه –که بخشهای غیر رسمی و خصوصی تلقی می شود- زنان برای تحصیل حقوق انسانی خود به پیشرفتهای جالب توجهی دست یافته اند. «اشتغال زنان» که تا دو دهه پیش علاوه بر مشکلات اجتماعی، با موانع درونی خانواده ها نیز مواجه بود امروز تقریبا حل شده است. در زمینه «تحصیل زنان» تا بالاترین مقاطع وضع از این هم بهتر است. در زمینه «انتخاب همسر» مشکلات سابق تا حدود زیادی حل شده، اگر چه نمی توان مسائل تحمیلی از زوایای دیگر نظیر فقر و اختلاف طبقاتی و محدودیتهای فرهنگی را نادیده گرفت. در لایه های درونی به نظر می رسد در مجموع نوعی مدرنیزاسیون در حال وقوع است که زوایای ناشناخته بسیاری نیز دارد در عین حال در بخش های رسمی، مقاومتها برای انعکاس تحولات لایه های زیرین کاملا جدی است. نه قوانین در این زمینه کارآمدی دارند و نه نمایندگی کنندگان به خوبی از این امر برآمده اند.
همین ناهماهنگی به نظر می رسد نوعی عدم تعادل اجتماعی را رقم زده که ناپایداری، محصول اجتناب ناپذیر آن است.
****
قبل از اینکه این یادداشت جدی و خشک را بنویسم، قصد داشتم اشاره کنم که وقتی برابری جنسیتی را قبول می کنی، آن وقت با تعارفات روزمره مرد و زن مشکل پیدا می کنی. یک بار به خانم شرکت، تعارف کردم که حق تقدم عبور از آستانه یک در با او باشد: “ladies first” ، با جدیت گفت: مرد و زن ندارد! از آن وقت به بعد به خانم های مدرن نمی دانم چه بگویم. از طرفی آدم برای بی توجهی نسبت به آنها راحت نیست و از طرف دیگر هم درست نیست به آنها بربخورد. پیشنهاد می کنم خود خانم ها در این زمینه ها تکلیف را مشخص کنند (البته آنها که حقی هم برای مردان قائل هستند!)