قصه باشگاه دختران جوان
تقدیم به دختران ایران به ویژه دختران جوان عضو باشگاه
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یک روز یک مرد با اسب در باران آمد و میلیونها نفر با گل و لبخند به استقبالش رفتند. او آمد که ملجأ و پناه جوانان ایران باشد. و آنان از هر فرصتی برای دیدار و ابراز احساسات استفاده می کردند، گروه گروه پیش او می رفتند و شعر و حماسه می سرودند و خطابه می خواندند و از او به عنوان قهرمان افسانه هایشان یاد می کردند اما چنین می شنیدند: «دوره اسطوره سازی و افسانه سرایی گذشته است. قهرمان خود شمایید که باورتان دارم. سیمرغ خود شمایید اگر با هم باشید و پیوسته.»
فردای آن روزها چند دختر که برای آمدن او روزهای زیادی را در ساختمان کوچک به آفرین به تلاش و فعالیت پرداخته بودند، دور هم جمع شدند که در تحقق شعارش که ایجاد جامعه مدنی با شکل گیری و تحکیم نهادهای مدنی بود، یاری اش دهند، اما موفق نشدند چون به کار گروهی خو نگرفته بودند. فردایی دیگر یک دوست که او هم عزمش پی گیری شعار تحقق جامعه مدنی بود و بدین منظور در گوشه ای از تشکیلات ریاست جمهوری کمیته ای به نام دختران جوان تشکیل داده بود، آنها را به مشورت و هم فکری طلبید و به زودی ایده تشکیل باشگاه دختران جوان جوانه زد و رویید و از دل این جمع کوچک سر برآورد. باشگاهی برای همه دختران ایران که تا آن زمان نه در جمع زنان و نه درمیان جوانان، هویت مستقلی نداشتند. باشگاهی برای همه چیز، باشگاهی برای همه نداشته ها. ولی این ایده خیلی بزرگ بود. خیلی بزرگتر از عزم و اراده و قابلیتهای گروه. بنابراین بچه ها ایده شان را برداشتند و رفتند سراغ بزرگترهایی که مسوول کمیته دختران جوان نام و نشان شان را فهرست کرده بود: بعضی معاونین و مشاورین رییس جمهور، شهردار تهران و شهرداران مناطق، مسوولین سازمانها و مراکز فرهنگی، نمایندگان مجلس، برنامه ریزان و ...
چقدر احسنت و بارک الله شنیدند بچه ها. ولی نه از منابع مالی خبری شد نه از مکان و نه کمکی به تثبیت این حرکت جمعی شد. بچه ها اما ناامید نشدند و....
داستان ادامه دارد